سرلیکونه
رسنۍ
سایټ په اړه
ټولې لیکنې
9789
ټول لیدونکې
1290170

داستان واقعي يك دختر از زبان خودش


2016/28/11

 

موضوع که برایت حال میفرستم سوگند با ذات حق که راست است ودرسال 1393 اتفاق افتاده است واکنون رسالت توست که ان را شریک بسازی تا همه بدانند چهره اصلی این مردک کثیف وبد فطرت را!!

دراول سخنانم باید یاد اورشوم که این داستان زنده گیم را به خاطر نوشته میکنم که چهره های زشت وکثیف بعضی ها برای همه معلوم شود که چگونه با استفاده ازپول سیاه ومردارشان به عزت ناموس مردم بازی میکنند وان را لکه دارمیسازند !
یکی ازروزها با پسری آشنا شدم ، رابطه ما ازطریق فیس بوک ، مسنجرو وایبر روزبه روزخوب ونزدیک به هم میشد ، این آشنایی به جایی رسید که توانستیم ازنزدیک همدیگر را بیبینم . با خود فکر میکردم که پسر مورد علاقه ام را شاید یافته باشم ، آهسته آهسته با همدیگر انس گرفتیم وبه معرفی بیشترهمدیگر پرداختیم ، او ازمن پرسید که چه کارمیکنم ، من با دل پاک وصداقت وتعهد که با همدیگرکرده بودیم که دروغ نباید درمیان رابطه ء ما وجود داشته باشد ، برایش گفتم که درشبکه ء مخابراتی ام تی ان کارمیکنم و سپس من ازاو خواستم که بهتر خود را معرفی کند ، او گفت که نامش مهدی است و درتلویزیون خورشید دربخش های مختلف کارمیکند ، برایم عجیب بود که چگونه یک پسر چند کار را دریک موسسه انجام دهد بعدا" دریافتم که او راست میگوید واین کارش مرا بیشتر به خود مجذوب ساخت . یکی ازروزها او ازمن خواست که به نان خوردن وقدم زدن همرایش قراربگذارم وبلاخره یک روز را تعین کردیم ورفتیم به همدیگر برای نان خوردن بعد اومرا تا به نزدیک دفتر کارم رساند . چند روزبعد او برایم پیشنهاد کارکرد وگفت اگر میخواهی بیایی درتلویزیون با ما کارکنی خیلی خوب میشه ، نخست تعجب کردم وچیزی نگفتم ، اوبرایم گفت که درمورد این موضوع فکر کنم ، دو روزبعد بازهم ازمن خواست که درباره ء پیشنهاداش چی فکرمیکنم من برایش گفتم که ازکارخود درشرکت مخابراتی ام تی ان راضی استم ومعاش خوبی ام ماهانه بدست میاورم ، او ازمن پرسید که چند معاش میگیرم من برای گفتم درحدود 700 دالر خوب این روزهم با قصه های عاشقانه باهم خداحافظی کردیم وفردا آن روز مهدی بازبرایم زنگ زد وگفت که رییس ما ازخودات خاسته تا با ما کارکنی ، نگران این موضوع شدم وبرایش گفتم که ریس تان مرا چه میشناسد او دست وپاچه شد ودرحالی که زبان اش بند می افتاد گفت که او تعریف ام را به ریس اش کرده بازپرسان کردم که چه نیازبود که تعریف مرا به ریس تان کنی گفت که تو یک دخترلایق وپرکاراستی وخواستم با ما کارکنی خوب او برایم گفت که فردا به دفترکارشان بروم وبا ریس شان ملاقات کنم ، فردا ان روز نخواستم به تلویزیون خورشید بروم او برایم زنگ زد وگفت که چرا نیامدی برایش بهانه کردم وگفتم که مشکلی برایم پیش آمد او بازبه سخنان قبلی اش تاکید کرد ومرا دعوت کرد که هرچه طور میشود به ملاقات ریس شان به انجا بیایم او گفت که ریس برایم گفت که اگر با انان کارکنم برایم دوچند معاش خواهند داد ، این موضوع برایم کمی جالب به نظررسید وبالاخره مهدی مجبورام کرد که به ملاقات ریس شان به خورشید بروم ، خوب رفتم انجا وقتی دهن دفتر رسیدم برایش زنگ زدم مهدی امد ومرا با خود برد به داخل ساختمان تلویزیون درمیان راه او بسیارازریس وتلویزیون برایم تعریف کرد ، ما باهم به منزل دوم یا سوم رفتیم وسکرتر ریس اندکی ازما فرصت خواست تا این موضوع را با ریس درمیان بگذارد وچند ثانیه بعد دوباره برگشت وگفت که ریس اماده است تا با شما بیبیند رفتیم داخل ، انجا یک مرد کلان سن با موی سر ماش وبرنج وپیراهن تنبان با یک حالت عجیب وغریب بالای چوکی نشسته بود ، او با لحن عامیانه برای ما گفت که(( بیادرخوش امدین )) درنخست فکرکردم که شاید صفا کاردفتر ریس باشد اما چند لحظه بعد معلوم شد که همین مردک خود ریس است (امان الله گذر) ، او بی درنگ ازمهدی خواست که به کارش برگردد وموضوع را باو ی شریک خواهد ساخت ، مهدی پذیرفت ورفت ، او زنگ سر میزاش را فشارداد وبه سکرتر اش گفت که چای بیاورد وقتی او رفت وچای را اورد برایش گفت که به کسی اجازه ندهد که داخل اتاقش بیاید ، خوب سرسخن را با من اینگونه اغاز کرد وگفت که یک روزمن را با مهدی درشهرنو دید وازهمان روزبه این فکر بود که من درخورشید کارکنم ، برایم معلوم شد که مهدی برایم دروغ گفته است ، خوب برایش گفتم که چرا من درحالی که دخترهای زیاد درشهر رفت وامد دارند او برایم گفت که دخترهای مقبول باید درتلویزیونش کارکنند او برایم گفت که هرموقف که میخواهم کارکرده میتوانم وبرایم وعده دادکه ماه 1200 دالر معاش برایم تعین خواهد کرد به دلم گفتم خوب پیشنهاد است وگفتم می پذیرفتم وگفتم که تجربه کاری ندارم او که فکرکنم ادم بی سواد به نظر میرسید برایم گفت که تمام دخترها که به این جا میایند تجربه ندارند وکار را همین جا یاد گرفته اند ، من ازش فرصت خواستم که پروسه ی استعفا ام را درجایی که کارمیکنم سپری کنم واو گفت گپی نیست وگفت که تلویزیون را برای شما دختر ها جورکردیم ، ناگهان ازجایش برخاست وبه طرف من امد مرا لمس کرد وگفت تو این جا خیلی ها رشد میکنی وبازگفت که اما به یک شرط ، مه فکر کردم که او شاید احساس پدرانه داشته باشد که این کار را میکند اما چند لحظه بعد دانستم که این ادم کثیف ،پست فطرت ولچک قصد دیگری دارد او به چهره وحشیانه به طرفم نگاه میکرد وتاکید میکرد که اگر شرط اش را ..... بپذیرم به بالا ترین رتبه ء کاری میرسم وکسی ازمن کرده بالاتر دراین تلویزیون نخواهد بود چند بارکوشش کرد مرا ببوسد ، ناگذیر شدم که چیغ بزنم وبالاخره موفق شدم که ازنزداش فرارکنم ، خیلی ترسیده بودم وتمام بدنم می لرزیدند وتلاش میکردم که هرچه زود تر ازاین کانون فحشا وبی ناموسی فرارکنم به فضل خدا توانستم که ازتلویزیون خارج شوم ، چند دقیقه گذشته بودکه زنگ مهدی امد وبرایم گفت که بدون خدا حافظی رفتم چون خیلی اعصابم بالای او خراب بود هرچه دردهن ودرذهن ام امد برایش دریغ نکردم .
تصاوير از ريس تلويزيون خورشيد همايون
شريك سازيد

ماه پري-س

بېرته شاته