سرلیکونه
رسنۍ
سایټ په اړه
ټولې لیکنې
9782
ټول لیدونکې
1281205

کامره ای مخفی و پایان زندگی یک دانشجو :


2017/18/08

کامره ای مخفی و پایان زندگی یک دانشجو : روزی از روزها که پس از پایان درس از پوهنتون خارج می‌ شدم ناگهان جوانی زیبا با قامت رعنا و لباس شيك روبرویم آمد، چنان به من می دید که گویا سالهاست مرا می‌ شناسد! با بی ‌توجهی به راهم ادامه دادم اما رهایم نمی ‌کرد و قدم زده پشت سرم حرکت می‌ کرد، با صدایی آرام و کودکانه گفت: به خدا دوستت دارم، عاشقتم، مدتهاست به تو می ‌اندیشم، می ‌خواهم با تو ازدواج کنم! شیفته‌ ی اخلاقت شده ‌ام! به سرعتم افزودم، قدمهایم می‌ لرزید و عرق از پیشانی ‌ام سرازیر شده بود. تاکنون با چنین صحنه‌ ای مواجه نشده بودم، ترسیده به خانه رسیدم و آن شب تا صبح صحنه‌ ای که اتفاق افتاده بود را مرور می ‌کردم. روز بعد هنگام خروج از پوهنتون دوباره او را دیدم… درحالی که لبخندی زیبا بر لبانش نقش بسته بود در مقابلم ایستاد و سخنان عاشقانه‌ ی دیروزش را تکرار کرد. دوباره با بی ‌توجهی راه خانه را در پیش گرفتم اما رهایم نمی ‌کرد، نهایتا نامه ‌ای بسویم انداخت و راه بازگشت را در پیش گرفت… متردد بودم نامه را بردارم یا نی؟ دستانم می ‌لرزید، دلهره داشتم، پس از چند دقیقه کشمکش با درونم بالاخره نامه را برداشتم، نامه ‌ای مملو از جملات عاشقانه و همچنین حاوی معذرت خواهی خاطر اعمال نسنجیده‌ اش. نامه را پاره کرده و در سطل کثافات انداختم. دیری نگذشت که صدای زنگ تلفن را شنیدم، زنگ تلفن را جواب دادم، خودش بود، می‌خواست بداند نامه‌ اش را خوانده ‌ام یا نی، گفتم: اگر می ‌خواهی پا از گلیمت فراتر بگذاری خانواده ‌ام را خبر می ‌کنم، و تلفن را قطع کردم. ساعت نگذشته بود که بار دیگر زنگ آمد؛ قسم می ‌خورد که هدفش پاک است و قصد ازدواج دارد، می ‌گفت: بازمانده‌ ی یک خانواده‌ ی ثروتمند است و شاهزاده ‌ی رؤیاهایم خواهد شد و برایم قصری بلورین خواهد ساخت. قلبم نرم شد و باب سخن با او را آغاز کردم، از سخن گفتن با او خسته نمی ‌شدم، همواره به تلفنم نگاه می ‌کردم به امید اینکه صدای زنگش آرامم کند. پس از پایان وقت پوهنتون لحظه‌ های طولانی منتظرش می ‌ماندم تا ببینمش. روزی از روزها که از پوهنتون خارج شدم ناگهان روبروی پوهنتون دیدمش، از خوشحالی می ‌خواستم پرواز کنم، داخل موترش شدم تا پارك های شهر را دور بزنیم، چنان عاشق و شیفته‌ اش بودم که هیچ اراده ‌ای از خود نداشتم، تمام حرف‌هایش را باور داشتم بویژه وقتی می‌ گفت: تو پری قصه‌ هایم هستی، و بی تو نمی ‌توانم زندگی کنم. چنان احساس خوشبختی می ‌کردم گویی که خوشبخت ‌تر از من در دنیا کسی نیست. روزی از روزها که تاریکترین روز زندگی ‌ام بود با آینده‌ ام بازی کرد و رسوایي هردو جهانم کرد… طبق معمول داخل موترش شدم تا شهر را دور بزنیم اما مرا به خانه ‌ای برد که کسی در آن زندگی نمی ‌کرد. با هم خلوت کردیم و گفتیم و شنیدیم و خندیدم، در آن هنگام حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را فراموش کردیم که فرمودند: «هیچ زن و مرد نامحرمی باهم خلوت نمی‌ کنند مگر اینکه شیطان سومین آنهاست». ولی شیطان مرا اسیر خود کرده و با عشق این جوان فریفته بود. تا به خود آمدم دیدم قربانی هوسرانی‌ اش شده ‌ام و گوهر پاکدامنی ‌ام را از دست داده ‌ام!! دیوانه ‌وار فریاد زدم: با من چه کردی!؟ گفت– نترس من همرايت ازدواج می ‌کنم. – چطور!! درحالیکه با من عقد نکرده ‌ای؟ – بزودی مراسم عقد را برگزار می ‌کنیم. دیوانه ‌وار روانه‌ خانه شدم… پاهایم بزور مرا تحمل می ‌کرد، آتشی در درونم شعله می ‌زد و دنیا در مقابل چشمانم 👀👀تار شده بود، بشدت می‌ گریستم، چنان روحیه ‌ام را باخته بودم که به ناچار پس از مدتی پوهنتون را رها کردم. هیچ یک از اعضای خانواده نمی ‌دانستند که قصه چیست؟ روزها یکی پس از دیگری می ‌گذشت تا اینکه روزی تلفنم زنگ آمد. خودش بود!! زنگ تلفن را جواب دادم، می‌ گفت: باید ببینمت. خوشحال شدم، تصور کردم می ‌خواهد فامیلش خواستگاری بیاید . به ملاقاتش رفتم، در اولین لحظه که با چهره‌ ترشرویش مواجه شدم بلافاصله گفت: به ازدواج فکر نکن!! می‌ خواهم بدون هیچ قیدی با من زندگی کنی، همانگونه که من می ‌خواهم!! ناخود آگاه سیلی محکمی به صورتش زدم و گفتم: ای پست فطرت فکر می‌ کردم می ‌خواهی اشتباهت را جبران کنی اما می ‌بینم بسیار انسان پست هستی! گریان کرده از موترش پیاده شدم. گفت: یک لحظه صبر کن.. ناگهان متوجه شدم یک فلم ویدئو را در دست دارد. با صدای بد فریاد زد: با این فلم نابودت می‌ کنم! گفتم: چیست؟ گفت: بیا با هم برویم خودت ببین. رفتم و فیلم را تماشا کردم!! دنیا برسرم چپه شد، تمام آنچه بین ما گذشته بود را فیلمبرداری کرده بود! فریاد زدم: ای پست فطرت! گفت: دوربین مخفی همه چیز را ضبط کرده، بهتر است تسلیم شوی وگرنه نابودت می ‌کنم، بشدت گریه کردم و چون آبروی خانواده ‌ام در میان بود بناچار تسلیم شدم. تا بخود آمدم اسیر دستانش شده بودم و مرا از مردی به مرد دیگر پاس می ‌داد و در مقابل آن پول زیاد دریافت می‌ کرد و چنین بود که زندگیم به کار زشت کشیده شد در حالی که خانواده‌ ام از همه چیز بی ‌خبر بودند. دیری نگذشت که فیلم پخش شد و بدست پچه كاكايم افتاد، و خبرش چون بمبی در شهرما صدا کرد، و قصه‌ رسوایی‌ ام سراسر شهر پیچید. برای حفاظت از جانم از خانه گریخته و از دید همه مخفی شدم. پس از مدتی فهمیدم که خانواده ‌ام به شهر دیگر کوچ کرده‌ اند تا بلکه این لکه ‌ی ننگ را از پیشانی خود پاک کنند. قصه‌ی ما نقل مجالس شده بود و فیلم رسوایی ‌ام میان جوانان دست بدست می ‌شد. آن جوان ناپاک مرا چون عروسکی بازی می ‌داد. تا اینکه…. تصمیم گرفتم انتقام بگیرم. روزی از روزها که مست و بیخود بود از فرصت استفاده کردم و چاقو را در قلبش فرو بردم و به زندگی ابلیسی ‌اش پایان دادم. اکنون پشت میله‌ های زندان خواری و ذلت را تحمل می ‌کنم و به گذشته‌ ی خود می ‌اندیشم که چگونه نابودش کردم… به آن قصري که با شیشه ساختم غافل از اینکه با کوچک سنگ شکسته خواهد شد. هر وقت بیاد آن فیلم می افتم احساس می ‌کنم دوربین‌ ها مرا زیر نظر دارند، داستان زندگی خود را نوشتم تا عبرتی باشد برای همه‌ ی دختران جوان تا اینکه فریب سخنان زیبا و پیام‌ های عاشقانه‌ ی جوانان شیطان صفت را نخورند. خواهرم! داستان زندگی نابود شده‌ ام را برایتان نوشتم؛ پدرم با حسرت از دنیا رفت و تا آخرین لحظه‌ ی زندگیش می ‌گفت: نمی بخشمت. عزيزان قدر خوشبختي و زندگي تان رابدانيد قدم به قدم به سوي خوشبختي گام بر داريد نه به سوي بد بختی.

بېرته شاته