سرلیکونه
رسنۍ
سایټ په اړه
ټولې لیکنې
9651
ټول لیدونکې
1062062

پدر


2017/14/09

وقتی طفل بودم مرا میگذاشتی روى دلت و ازم میپرسیدی قلب پدر کیست؟ منم با صدای کودکانه میگفتم: مـــن باز هم میپرسیدی جگر پدر کیست؟ میگفتم: مـــــن و باز میپرسیدی چشم پدر کیست؟ میگفتم: مـــــن آن وقت ها درک نمیکردم قلب پدر بودن و جگر پدر بودن و چشم پدر بودن یعنی چی!؟ این را زمانى متوجه شدم که صورتت پر از چملکى شده و موهايت رنگ سیاهش را داده به سفیدی! پدرم تمام موهايت ﺑﺨﺎﻃﺮم سفید شد و از زجرکشیدن من آرام آرام شکستی ... تازه فهمیدم قلب پدر بودن یعنی وقتی تو ناراحت هستى، دلم آرام نیست، جگر پدر بودن یعنی وقتی مریضی و ناخوشی ترا میبینم، جگرم آتش میگیره، و چشم پدر یعنی وقتی نور چشمانت کم شد، چشمان من نيز تر شوند... "پدرم خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم" مادرم پدرم را صدا زد که سرپوش بوتل مربا را باز کنه... پدرم بعد از سعى و تلاش، نتوانست آنرا باز كند من به سادگى آنراباز کردم و گفتم: این كه بسيار ساده هست!!! پدرم لبخندی زد و گفت: یادت است وقتی طفل بودی، من سرپوش بوتل را شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟ بغض گلويم را گرفت و نتوانستم خود را كنترول كنم

بېرته شاته