سرلیکونه
رسنۍ
سایټ په اړه
ټولې لیکنې
9855
ټول لیدونکې
1408857

سعدی شبی در خواب می بیند .


2018/21/07

   قبر و تنهایی خواب بودم، خواب ديدم مرده ام  بي نهايت خسته و افسرده ام تا ميان گور رفتم دل گرفت  قبر کن سنگ لحد را گل گرفت روي من خروارها از خاک بود  واي، قبر من چه وحشتناک بود! بالش زير سرم از سنگ بود  غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود هر که آمد پيش، حرفي راند و رفت  سوره ي حمدي برايم خواند و رفت خسته بودم هيچ کس يارم نشد  زان ميان يک تن خريدارم نشد نه رفيقي، نه شفيقي، نه کسي  ترس بود و وحشت و دلواپسي ناله مي کردم وليکن بي جواب تشنه بودم، در پي يک جرعه آب آمدند از راه نزدم دو ملک  تيره شد در پيش چشمانم فلک يک ملک گفتا: بگو دين تو چيست؟  ديگري فرياد زد: رب تو کيست؟ گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود  لرزه بر اندام من افتاده بود! هر چه کردم سعي تا گويم جواب  سدّ نطقم شد هراس و اضطراب از سکوتم آن دو گشته خشمگين  رفت بالا گرزهاي آتشين قبر من پر گشته بود از نار و دود  بار ديگر با غضب پرسش نمود: اي گنه کار سيه دل، بسته پر  نام اربابان خود يک يک ببر گوئيا لب ها به هم چسبيده بود  گوش گويا نامشان نشنيده بود نامهاي خوبشان از ياد رفت واي، سعي و زحمتم بر باد رفت چهره ام از شرم ميشد سرخ و زرد  بار ديگر بر سرم فرياد کرد: در ميان عمر خود کن جستجو  کارهاي نيک و زشتت را بگو هر چه مي کردم به اعمالم نگاه  کوله بارم بود مملو از گناه کارهاي زشت من بسيار بود  بر زبان آوردنش دشوار بود چاره اي جز لب فرو بستن نبود  گرز آتش بر سرم آمد فرود عمق جانم از حرارت آب شد  روحم از فرط الم بي تاب شد چون ملائک نا اميد از من شدند  حرف آخر را چنين با من زدند: عمر خود را اي جوان کردي تباه  نامه اعمال تو باشد سياه ما که ماموران حق داوريم  پس تو را سوي جهنم مي بريم ديگر آنجا عذر خواهي دير بود  دست و پايم بسته در زنجير بود نا اميد از هرکجا و دل فکار  مي کشيدندم به خِفّت سوي نار  

انتخاب کننده ناصر فقيريار

بېرته شاته