سرلیکونه
رسنۍ
سایټ په اړه
ټولې لیکنې
9924
ټول لیدونکې
1509764

برآیندی در پیآمدِ چند تأویل


2018/14/12

  (طرح نا تمام از ریزشِ یک پندارِ نا انجام) من از میان همان قبیله‌ی رونده‌گانِ بهزیستی و عاشقان آدمانه‌زیستن سر برون آورده ام که در زورآزمایی‌های مادی‌سازی اندیشه و فراهم‌سازی «سپاه انقلاب»، نخستین درس‌های «دگرگون‌سازی بنیادی» را در بته‌ی زیستن آزمایش می‌کردند و خودروِ هستیِ خاستگاه ما را با غریو‌ها و «هورا»های خویش شیمه می‌بخشیدند. بچه‌های نسل من، همان هایی‌که بر کیش و سنت شوریدند و نمازگاه و پیشنماز را به ذلتِ بی باوری محکوم کردند و قلمرو هول‌انگیزِ خون و آتش را بدون دلهره و تب‌لرزه درنوردیدند، در شام‌گاهانِ زنده‌گی اما، زایشِ نو را از پسِ پرده‌ی دودآلودِ دهه‌های جنگ و ویرانی، به تنبلی و دشواری تمیز می‌دهند. نورسته‌گی‌های عصر جاری و تردستی‌هایی بی‌حسابی سرمایه و بیدادِ سود و سودایِ زمانه که یکی پی دیگری پیش پای هم‌گونه‌های من قد راست می‌کنند، چه خوشباورانه ایمانِ آدم‌های عصر «جهان وطنی پرولتری» را در آوندِ زبون و حقیرِ وابسته‌گی نژادی، قومی، زبانی، دینی، محلی، جنسی به توکلِ نافرجامی‌ها می‌سپارد. فهمِ تپنده‌گی‌های حضرت آدم در برشگاهِ جاری زمان و چونی و چندی خیزش‌های این هنگام، بیگمان، پرسش‌های نو به بار می‌آورند که با نگاه از پیرانه‌سری، به یاریِ قبله‌نمای زنگار گرفته‌ی «کهنه‌سنگی» و ایمان کور به دیروزِ فریبنده‌گی‌ها، فقط برآیندِ ناگوار و دردآور به جا می‌گذارد. نسلِ سرکش من، نسل سوخته و برباد گشته، به گناهِ سرنوشت آشوبزده‌ی خویش، به قصورِ ذاتِ زیستگاهِ عسرت‌ها و حسرت‌ها که افغانستانش خوانده اند، در ‌پارگینِ پس اُفت‌های جنگِ بیگانه‌ها، تا ذروه‌ی یک ستوه و یک آزار دیگر، به عذابِ از خود بیگانه‌شدن و از خود دور‌شدن مبتلا گردیده است. نسل من، دارد، گام به گام، از خود غریبه و در خود ذوب و از عرشه رانده می‌شود. هر از گاهی، در کمال بی اراده‌گی، با دیدنِ بچه‌های نسل خود، راهی کوچه‌ی هیهات می‌شوم که در پیآمدِ قهرِ هستی و «بیهوده‌گیِ» راه پیموده‌شده تا دروازه‌های پیری، چه‌گونه در بی‌خبری بر آستانِ هوچی‌گری و پوچی‌گری گردن می‌نهد و چه با ساده‌گی از صراط المستقیم کجراه می‌گزیند و در بیچاره‌ترین حالت، رونده‌گانِ پس از خود را، آدم‌های جنگ‌زده و زخم‌برداشته‌ی روزگار را، افگارتر و دماغ های‌شان را داغان‌تر می‌سازد. هم‌نسل‌های من، همان پهلوانان پرخاش‌های خیابانی، همان قربانیان خودفروشی‌های بازیگران باورهای نا‌محرم، آنانی‌که در راه ایده‌آل‌های خیالپردازانه، با خون داغ خویش کشتارگاه‌های جمعی فرعون‌های ایدیولوژی‌پسند را رنگینی می‌بخشیدند و سیه‌چال‌های زندان‌های مخوف «منشی‌های عمومی» را پرآدم می‌ساختند، آنانی‌که تا همین امروز از هوای امید دسترسی به بهشته‌گی هستی در سرنای معتقداتِ آغازین خویش، جانبازانه می‌نوازند، در پرده‌ی یأس و زجر از خود‌بیگانه‌گی اما، گاهی بر انسانی‌ترین واژه‌های آدمانه‌گی و هموندی، با بیباکی می‌تازند و در سینه‌کشی‌های واهی و فریبنده‌ی فصلِ جهالت و بیگانه‌شدن، خشت دیگر در بنای لرزان‌ِ بی ایمانی‌ها و ولگردی‌های پایان عصر سردِ انسان‌ستیزی و فضیلت‌زدایی پیش می‌کنند. هیچ اندیشمند، هیچ برگزیده‌ی همبود آدم‌ها و هیچ پیشوا و پیام‌آورِ زمینی از قصورِ لغزش و خطا و اسارتِ اژده‌های چند‌سرِ درون خویش آزاد نیست و بخشیدنِ قدسیتِ آهورایی به پندار‌ها و «نابغه‌ها»، بیگمان، عشیره‌ی انسان را از دسترسی به درونمایه‌ها جدا ساخته و تا پرستنده‌ی حقیرِ روحانیتِ فرآیند‌ها و سماوی‌پنداریِ نخبه‌ها و شایسته‌ها، بی‌معنی و بی‌مقدار می‌سازد. نسلِ سرما‌زده‌ی من اما، با تمام «زرنگی» و برگزیده‌گی، در تارِ خامِ خیالبافی «افتخارات» دیروز و زیر سایه‌ی قیرگونِ آموزه‌های واهی کیشِ رهبران و امیرانِ بد منش و بد کنش، با سنگ‌جانی از مدارِ راستینه‌گی‌ها بیرون می‌خزد و از پوینده‌گی فاصله می‌گیرد و گاهی، با خیره‌سری، زلالِ جاری زمان را در سنجه‌ی پندار‌های ژولیده و کوچیده‌ی پارینه‌ها، در جبر وِرد‌های زمان زده‌ی «مبارزه‌ی طبقاتی» بازخوانی می‌کند. هنگامی که از فرازِ پله‌ی شصتمینِ زنده‌گی به پشت می‌نگرم، در چیره‌گی سوزش خسته‌گی راهِ رفته و بیزاریِ رسالتِ انجام نه‌یافته، غلبه‌ی فرآیندِ بغرنج و خردورزِ بازشناسی شاخه‌ی روینده‌ی هستی و پذیرشِ بی‌دریغِ نو، هم‌پا با ردِ کهنه‌گی‌ها، نقدِ دلیرانه‌ی گذشته، بی‌پرده‌سازی دروغینه‌ها و ناروا‌ها، شکستنِ بت‌ها و تابوهای چند لایه‌ی«حزبی»، بیانِ شفافِ‌راستینه‌گی‌ها وتازه‌کردن طهارت به هدفِ دستیابی به آدمانه زیستن، بدون شک، سببِ تسکین، دلگرمی و ادای بده در قیدِ بوده‌گی‌ها و میسرها می‌گردد. نه پرداختن به گشودنِ گره‌های کورِ گذشته و گریز از برهنه‌سازی جفا‌ها و ناسزایی‌ها، سرانجام به ایستگاه رکود و سترون‌بودن می ایستد. چه ملال انگیزاست، هرگاه آگاهی در بیراهه‌گی گذشته بایستد و اشرف مخلوقات بکوشد جثه‌ی ورَم‌کرده‌ی امروز را در تنپوشِ ناجور دیروز، از سرِ ستیزه و‌خیره‌سری، بگنجاند. هم‌نسل‌های من، نه همه‌گان البته، هنوز به پاره‌کردن زنجیرهای «سنت‌های انقلابی» و روگشتاندن از امامانِ بی طهارت نیت نه کرده و بر هراسِ خویش در راه تصفیه‌ی حساب با «منِ» خویش چیره نه‌گشته و هنوز امپراتوری طلسم واژه‌ها و مقوله‌های فریبنده‌ی روزگارِ قدیم، چون «عیاری»، «قول و قرارها»، «پیمان‌های رفیقانه»، «مردانه‌گی» و کلیشه‌هایی از همین تیره و تبر از وجدان‌ها با بیرحمی بهره می‌کشد. آدم‌های همین سنخ زنده‌گی را در برگه‌های پسین آن نه می‌خواهند با زهرِ بدعت آلوده ساخته و نفرینِ «شهدا» و طعن زنده‌ها را کمایی کنند. رنگارنگی دیدگاه‌ها، همچون گونه‌گونی آدم‌ها ارجمند و گرامیست. با کسانی که در گذرگاه شش دهه، از روی تصادف یا ضرورت، همراه و رفیق و هم‌سنگر بوده ام، اینک در سردی و تاریکی شکسته‌گی و انجام ناپیدای زیرگذرِ پس از باخت، احساس سرفرازی، گرمی و رضایت می‌کنم. از پلکانِ شصتم زنده‌گی، یادِ ارزشمندِ بودن و همصدایی شان را عاشقانه پاسداری می‌کنم. نام‌ها، سیماها، ‌پندارها و کردارها در بایگانی ذهنم جاودانه‌گی یافته و آرام و بی تکلف در یادواره‌ها و یادمانده‌گی‌های من ثبت گه‌شماری زیستگاه غمزده‌ی ما می‌گردند. هم‌سالان و هم‌رهانی که از نیشِ خامه و تندی نگاشته‌های من و ویران‌سازی بت‌ها و تابو‌های رسوب کرده در باور‌ها، رنجیده و زخم خورده اند، مرا به خاطر گزینشِ راست کردن کجی‌ها و گفتنِ نه‌گفته‌ها به دادگاه وجدان‌های خویش نه خواهند سپرد. با همه تند‌مزاجی و بیباکی در بیانِ آزرده‌گی‌ها و رنجش‌ها به آدرس من، خود را از بچه‌های نسل خود جدا و بیگانه نه می‌شمارم و به بودن و پرخاشگری‌های شان ارج می‌گذارم. سیر زمان، در فرجام، اشیا را با نام‌های اصلی خود شان رونمایی خواهد کرد. عجوبه‌ی زنده‌گی و شتابِ موجِ پیشآمد‌ها، چنان‌که مقدور است، رده‌ی سوارکاران تازه‌دم را در تنپوشِ حاجت‌های جاریِ زیستگاه یگانه‌ی ما، به آوردگاهِ سنگدلِ بودن و زیستن پیشکشیده است تا پیوسته‌گی در دوامِ حیات و پاینده‌گی در بیانِ چبودِ جغرافیای ما را پاسداری کنند. هوشمندی و زیرکی، بیگمان، شایسته‌های نسل مرا، با پشتاره‌ی سنگینِ آزموده‌گی‌ها و آموخته‌گی‌های شان، در قطارِ رونده‌گانِ نورسته‌ی دیارِ آزرده و خونچکانِ ما قرار خواهد داد و درخشنده‌گی داد بر بیداد را ضمانت خواهد کرد. قاعده‌مندی هستی همین است و گریز از آن ناشدنی!

غرزی لایق

بېرته شاته